
● موسیقی و ادیان
افلاطون میگوید: «نغمه و وزن موسیقی تاثیر فوق العادهای در روح انسان دارد و اگر درست به کار رود، میتواند زیبایی را در رویاهای روح جایگزین کند». موسیقی تاثیری شگرف بر روح آدمی دارد و می تواند لطیفترین احساسات انسانی را بر انگیزد.
ابونصر فارابی، فیلسوف موسیقیدان شهیر ایرانی و صاحب «الموسیقی الکبیر» نیز میان فطرت انسان و موسیقی، پیوند قائل است و پیدایش موسیقی را معلول سرشت آدمی میشناسد.
جایگاه موسیقی در فرهنگ معنوی و مذهبی نیز، بسیار با اهمیت است. ادیان و مذاهب مختلف، تجلی گاه نمونه های متعالی از موسیقی هستند. آیینها و مراسم گوناگون موجود در هر کیش و مذهبی، هر یک به نوعی، با گونه ای از موسیقی همراهاند.
اساساً موسیقی انسانهای نخستین، به هر شکل و صورتی که بوده، جنبه روحانی داشته و در قالب ستایش و نیایش خدایان و مناسک دینی بوده است.
در فرهنگ اسلام هم، می توان از موسیقی عاشورایی و تعزیه، موسیقی عبادی (اذان، تلاوت قرآن، روضه، نیایش و...) و موسیقی عرفانی به عنوان جلوه هایی از این حضور نام برد.
بودائیان کتب مذهبی خود را با نوعی موسیقی میخوانند و آداب مذهبی آنان همراه با رقص و آواز است. عقیده چینیان نیز بر این بوده است که :«با خدایان، با زبان موسیقی می توان سخن گفت.»
● موسیقی، شعر و مولانا
موسیقی پیوندی دیرینه با شعر دارد و در فرهنگ اسلامی نیز چنین است. ابونصر فارابی، معتقد بوده است که اقاویل شعر اگر با موسیقی همراه شوند، عنصر تخییل در آن ها افزون تر خواهد شد و بر میزان فعل و انفعالات ِ نفس در برابر اثر میافزاید.
دکتر حسین نصر(از فلاسفه معاصر اسلامی) نیز به این ارتباط تنگاتنگ موسیقی و شعر اشاره دارد و می گوید: «در تمدن اسلامی، به طور کلی موسیقی بسیار آمیخته با شعر بوده است. شعر شکل مطلوب هنر در جهان اسلام است و این توجه به شعر مستقیماً ناشی از ساختار شاعرانه وحی قرآن است. هیچ ملت مسلمانی را نمی یابید که سنت شعری بسیار غنی نداشته باشد. برخی از بزرگترین شاعران در جهان اسلام، نوازندگان و موسیقیدانان بزرگی نیز بوده اند، لذا شعری آفریده اند که بسیار موسیقایی است.»
نمونه بارز چنین شعرایی، مولانا جلال الدین محمد بلخی است. مهارت مولانا در علم موسیقی، سبب شده که وی بتواند در ۵۵ بحر از بحور مختلف، شعر بسراید. وی هم در موسیقی علمی تبحر داشته و هم در موسیقی عملی. او به خوبی وزن شناسی را می دانسته و در جای جای دیوان غزلیات کبیر می توان نشانه هایی از آگاهی گستردهی او از موسیقی را یافت. چنانچه در غزل:
میزن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی
بی زیر و بیبم تو ماییم در غم تو
در نای این نوا زن کافغان ز بینوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
کاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
آن هر دو خود یک است و ما را دو مینمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داری
در راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده حسینی عشاق را درآور
وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع این سرایی ای خوش که میسرایی
بیش از ۲۰ اصطلاح موسیقی را از قبیل نام سازها و پردهها و مقامها آورده است. او همچنین در موسیقی عملی هم دستی داشته و نوازنده چیره دست «رباب» نیز بوده است. مهارت وی در نواختن رباب تا حدی بوده که حتی در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود.
دکتر شفیعی کدکنی اعتقاد دارد که:«از عصر شاعرْ – خنیاگران ایران باستان، تا امروز، آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه جلال الدین مولوی، با نظام موسیقیایی ِ هستی و حیات انسان، هماهنگی و ارتباط نداشته است.»
اشعار مولانا، به روشنی بیانگر مهارت موسیقیایی وی بوده و اشعار غنایی مولانا با موسیقی درآمیخته است. شاید بتوان گفت که هیچ شاعری، تا به این حد، موسیقی را در شعر خود وارد نکرده است. عنصر موسیقیایی در غزلیات مولانا آنچنان برجسته است که حتی خواندن ساده اشعار وی، بی ساز و آواز، در مخاطب شور و ترقص می انگیزد و وجد و شور می آفریند. البته به شرط آنکه شدّ و مدّ و تقطیعات اشعارش به درستی رعایت شود:
ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا
□□□
ای یوسف خوش نام، ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما
□□□
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
● موسیقی و جایگاه آن نزد مولانا
آشنایی مولانای روم با موسیقی، به دوران نوجوانی او بر میگردد؛ آن هنگام که وی همراه خانواده، از بلخ به بغداد مهاجرت می کردند. در این سفر، او با موسیقی کاروانی آشنا گشت و نیز از هر شهر که می گذشتند، با موسیقی محلی آن دیار آشنا میشد. به تعبیر دکتر زرین کوب: « آهنگ حدی که شتربان میخواند و نغمه نی که قوال کاروان می نواخت، او را با لحن ها و گوشه های ناشناخته دنیای موسیقی آشنا میکرد».
مولانا اما تا پیش از دیدار شمس، چندان به موسیقی نمی پرداخت. او فقیه بود و فقها را میانه ای با موسیقی نبوده و نیست. تا اینکه شمس بر وی طلوع کرد و مولانایی دیگر پدید آمد. شمس، مولانای نو را به سماع خواند؛ کاری که او پیش از آن هرگز انجام نداده بود.
نزد مولانا (مولانای پس از دیدار با شمس!) موسیقی از جایگاه و اعتبار ویژه ای برخوردار بود. مولانا مانند بسیاری از حکمای اسلامی، موسیقی را طنین گردش افلاک میدانست. در واقع مولانا با نظریه «فیثاغورث» در باب موسیقی موافق بود و عقیده داشت که اصول موسیقی از نغمات کواکب و افلاک اخذ شده است. همانطور که ضمن داستان ابراهیم ادهم(دفتر چهارم مثنوی) میگوید:
پس حکیمان گــفتـه اند این لحـنها
از دوار چــرخ بــگــرفــتـیــم مــا
بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
میسرایندش به طنبور و به حلق
چنین معروف است که فیثاغورث با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود، نغمههای افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را، که پیش از آن نیز وجود داشته، با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. خود فیثاغورث می گوید:«من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم.»
همچنین مولانا بر این عقیده بوده است که تاثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آنروست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد. چرا که به اعتقاد مولانا، روح آدمی پیش از آنکه به جهان فرودین هبوط کند، در عالم لطیف الهی سیر می کرده و نغمات آسمانی را می شنیده است. بنابراین موسیقی زمینی، تذکار و یادآور موسیقی آسمانی است:
لیک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان، خیال آن خطاب
نالــه سـرنا و تـهــدیـد دهـــل
چـیزکـی مـاند بـدان ناقـور کـل
□□□
مؤمنـان گویـند کآثـار بهشــت
نغــز گردانــیـد هـر آواز زشــت
ما هـمه اجزای آدم بوده ایــم
در بهشت، آن لحن ها بشنودهایم
گرچه برما ریخت آب و گل شکی
یادمــان آمــد از آنــها چــیزکی
همچنین او در جایی دیگر نیز تصریح میکند که عارف در صدای رباب، آواز باز و بسته شدن دروازه بهشت را میشنود.
اما علی رغم اینکه موسیقی این جهانی را یادآور موسیقی آن جهانی میدانسته، با این حال به تفاوت این دو نوع موسیقی اشاره دارد و میگوید:
گرچه برما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی
لیک چون آمیخت با خاک کرب
کی دهند این زیر واین بم، آن طرب؟
آب چون آمیخت با بول وکمیز
گشت زآمیزش، مزاجش تلخ و تیز
چیزکی از آب هستش در جسد
بول گیرش، آتشی را می کشد
گر نجس شد آب، این طبعش بماند
کآتش غم را به طبع خود نشاند
● موسیقی؛ زبان عشق
مولانا عقیده داشت که هیچ زبانی توان تعریف عشق را ندارد، مگر نوا و موسیقی:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل گردم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگر است
لیـک عشـق بیزبان روشـنتر اسـت
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
□□□
نی حدیث راه پرخون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
مولانا از ناله نی، حدیث راه پرخطر عشق را می شنود و از بانگ رباب، ناله جانسوز عاشق سوخته ای را که از دوست و محبوب دور افتاده است:
هیچ میدانی چه میگوید رباب؟
زاشک چشم و از جگرهای کباب؟
پوستی ام دور مانده من ز گوشت
چون نـنالـم در فـراق و در عـذاب؟
ما غریـبـان فراقــیـم، ای شــهــان!
بشـنـوید از مـا، «الی الله المـآب»
و اشاره میکند به اینکه آتش عشق با موسیقی تیزتر شود:
آتش عشق از نواها گشت تیز
همچنان که آتشِ آن جوز ریز
مولانا در بیان مطلب فوق، حکایت شخص تشنه ای را میآورد که بر سر ِدرخت گردویی که در زیر آن نهری پر آب قرار داشت، نشسته و گردوها را به درون نهر می اندازد تا نوای برآمده از آن را گوش کند و عطش روحش را فرو بنشاند.
● سماع؛ رهایی از تعلقات
و اما سماع؛ ره آورد شمس برای مولانا و توصیه اکیدش به وی. این سماع، که فوق العاده نزد مولانا ارزشمند بوده، چیست و ارمغانش چه می باشد؟
مولانا ابیات بسیاری را در مثنوی و دیوان غزلیات خود، در مورد سماع دارد و حتی چند غزل هم با ردیف سماع سروده است:
سماع از بهر جان بی قرار است
سبک برجه چه جای انتظار است
□□□
سماع آرام جام زندگانیست
کسی داند که او را جانِ جانست
□□□
بیا، بیا که تویی جانِ جانِ جانِ سماع
بیـا که سـرو روانـی به بوسـتان سـمــاع
برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی
برون ز هر دو جهانست این جهان سماع
اگرچه به بام بلند است بام هفتم چرخ
گذشته است از این بام، نردبـان سـمـاع
بزیر پای بکوبید هر چه غـیـر ویسـت
سـمـاع از آنِ شـما و شما از آنِ سـمـاع
در مثنوی شریف نیز، ضمن داستان هجرت ابراهیم ادهم از ملک خراسان، میگوید:
پس عذای عاشقان آمد سماع
که در او باشد خـیـال اجـتمـاع
قوتی گــیــرد خـیـالاتِ ضــمـیـر
بل که صورت گردد از بانگ و صفیر
از این رو، مولانا سماع را غذای روح عاشقان میداند و محرک خیال وصل و جمعیت خاطر. منظور از خیال اجتماع(اجتماع خیال) و یا جمعیت خاطر اینست که سالک، خاطر خود را از ما سوی الله منقطع کند و تنها در یاد حضرت حق متمرکز شود (نقطه مقابلِ پریشانی خاطر و خیال). جمعیت خاطر سبب می شود که قوای جسمی و روحی انسانِ سالک ذخیره شود. چرا که پریشان خاطری و افکار مشوش، همچون رخنه ای است که ذخایر جسمانی و روانی آدمی از آن طریق به هدر میرود.
رقص که در طی سماع، صورتی از وجد و هیجان صوفیانه را نشان می دهد، در نظر مولانا، نوعی رهیدگی از جسم و خرسندی در هوای عشق حضرت دوست محسوب میشود:
در هوای عشق حق رقصان شوند
همچو قرص بدر بی نقصان شوند
□□□
دانی سمـاع، چه بود؟ قـول بلی شـنیـدن
از خویشتن بریدن، با وصل او رسیدن
دانی سماع، چه بود؟ بی خود شدن ز هستی
اندر فنای مطلق، ذوق بقـا چشیـدن
مولانا در دفتر سوم مثنوی، ضمن بیان داستان خورندگان پیل بچه، میگوید:
رقص آن جا کن که خود را بشکنی
پنبه را از ریش شهوت برکنی
رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص، اندر خون خود، مردان کنند
چون رهند از دست خود، دستی زنند
چون جهند از نقص خود، رقصی کنند
مطربانشان از درون کف میزنند
بحرها در شورشان کف میزنند
تو نبینی، لیک بـهر گوشـشـان
برگها بر شـاخ هـا هـم کــف زنـان
تو نبیــنی برگــهــا را کــف زدن
گوش دل می باید، نه این گوش بدن
و بنابراین معتقد است که سماع و رقص خالصانه، انسان را از بار شهوات مزاحم و انانیت میرهاند.
و همچنین از آنرو که عشق را در همه هستی جاری و ساری میداند، هستی را یکسره در رقص و سماعی شکوهمند میداند.
خود وی در کوچه و بازار هم چه بسا که با اصحاب به رقص در میآمد؛ چنان که روزی در بازار زرکوبان، این حالت بی خودانه به وی دست داد و از صدای چکش های پیاپی زرکوبان، به سماع درآمد. و به روایت افلاکی (صاحب مناقب العارفین)، «...همچنان از وقت نماز ظهر تا هنگام نماز عصر، حضرت مولانا در سماع بود» و این غزل را همانجا آغاز کرد که:
یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
زهی صورت! زهی معنی! زهی خوبی! زهی خوبی!
رقص مولانا، به تعبیر دکتر زرین کوب، یک دعای مجسم و یک نماز بی خودانه بود؛ ریاضت نفس و مراقبت قلبی. در نظر مولانا، انسان با التزام به سماع، از اتصال به خودی و تعلقات آن می رهد و لذا سماع در نظر وی هم پایه عبادت، اهمیت داشت.
معروف است که روزی یاران مولانا پیرامون مطالب کتاب «فتوحات مکیه» محی الدین ابن عربی گرمِ مباحثه بودند که زکی قوال (از مغنیان مجلس سماع مولانا) ترانه گویان درآمد. مولانا در دم گفت: «حالیا فتوحات زکی به از فتوحات مکی است». و به سماع برخاست. و بدین گونه، پرداختن به تغنی را بر مباحث ملال انگیز کلامی و نظری ارجح می شمرد.
● بر سماع راست، هر کس چیر نیست!
البته بایستی به این نکته توجه داشت که صوفیه و اکابر آن اعتقاد دارند که سماع بر هر فردی جایز نیست؛ شمس تبریزی سماع را بر «خامان» حرام می داند. امام محمد غزالی نیز سماع را به سه قسم تقسیم کرده و دو قسم آن را که موجب غفلت و پیدایش صفات ناپسند است مردود شمرده است و تنها یک قسم آن را جایز می داند. کسانی مانند امام غزالی که سماع صوفیه را، به شرطها، جایز می شمردند، به خطرها و آفت هایی که در آن بود اشاره می کردند. مخصوصاً حضور زنان و پسران را که ممکن بود مایه تشویش وقت شیوخ شود، منع میکردند.
خود مولانا نیز در همراهی خود با این عقیده، ضمن ابیات زیر، مساله «اهلیت سماع» را بیان میکند:
بر سماع راست هر کس چیر نیست
لقمه هر مرغکی انجیر نیست
خاصـه مرغی، مرده پوســیـدهای
پرخیالی، اعمی ای، بیدیدهای
در پایان به این نکته اشاره می شود که حرکات مربوط به رقص (در سماع) را متضمن رمز احوال و اسرار روحانی تلقی می کرده اند، به این صورت که:
«چرخ زدن» را اشارت به شهود حق در جمیع جهات
«جهیدن» را اشارت به غلبه شوق به عالم علوی
«پاکوفتن» را اشارت به پامال کردن نفس اماره
و «دست افشاندن» را اشارت به دستیابی به وصال محبوب میدیدند.
نویسنده: مصطفی - علیزاده
منابع:
- دیوان غزلیات شمس
- شرح جامع مثنوی(جلدهای ۱- ۳ - ۴) استاد کریم زمانی
- بحر در کوزه، دکتر عبدالحسین زرین کوب
- پله پله تا ملاقات خدا، دکتر عبدالحسین زرین کوب
- موسیقی شعر، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
- جستجو در تصوف، دکتر عبدالحسین زرین کوب
- ارزش میراث صوفیه، دکتر عبدالحسین زرین کوب
- از نی نامه، دکتر قمر آریان
- مقاله «بی قراری های یک روح ترانه خوان»، کریم زمانی
- مقاله «نگاهی کوتاه بر تاریخچه موسیقی»نوشته بهنام راهوار
منبع: باشگاه اندیشه ( www.bashgah.net )

علی رغم همه تلاش ها و با توجه به جایگاهی که این دو استاد برجسته (علیزاده و درویشی)دارند متاسفانه این کنسرت نتوانست توقعات موجود و رضایت علاقه مندان و مشتاقان را آنگونه که باید و شاید برآورده سازد.
سومین و آخرین اجرای کنسرت پر هیاهوی ارکستر سمفونیک اکراین و تکنوازان ایرانی (که آن را به غلط کنسرت مشترک علیزاده و درویشی نامیده اند) با حضور بزرگانی چون محمدرضا شجریان،شهرام ناظری و... در تالار کشوربرگزار شد.
اجرای این کنسرت با برنامه ریزی دقیق و با زمان بندی مناسب و اطلاع رسانی حرفه ای انجام شد تا برای نخستین بار دو هنرمند برجسته و محبوب با همراهی و همیاری یکدیگر خیل مخاطبان را به دنبال خود بکشانند و بار دیگربخشی از سرمایه و داشته های هنر موسیقی را به میان آورند؛ این همت و این تلاش هم از سوی هنرمندان و هم از سوی نشریه فرهنگ و آهنگ و انجمن موسیقی قابل تقدیر است .
علی رغم همه این تلاش ها و با توجه به جایگاهی که این دو استاد برجسته دارند متاسفانه این کنسرت نتوانست رضایت علاقه مندان و مشتاقان را آنگونه که باید و شاید برآورده سازد.
شاید بیشترین نکته مورد نظر در این کنسرت به سوئیت "کلیدر"،اثر موسیقیدان و پژوهشگر خوشنام،محمدرضا درویشی باز گردد چرا که نتوانست به خوبی با مخاطبان ارتباط برقرار کند.
البته جناب درویشی در مصاحبه های خود گفته است ".... برخلاف انتظار محمود دولت آبادی (خالق و نویسنده رمان کلیدر) از ابتدا سراغ موسیقی شمال خراسان( منطقه ای که داستان "کلیدر" در آن اتفاق افتاده) نرفتم بلکه مفهوم و عمق این داستان را جستجو کرده ام"
درویشی همچنین با اشاره به مدرن بودن موسیقی ساخته خود که آن را سیاه ترین کار خود نیز ارزیابی کرده ، اعتراف کرده است که "...موسیقی کلیدر برای شنیدن مخاطبان عام کار سختی است چراکه ریتم بسیار کندی دارد و هیچ یک از جنبه های نمایشی رمان کلیدر را ارائه نمی کند".
همین اندازه کافی است تا به این نتیجه برسیم که اثر درویشی دیگر هیچ ربطی به رمان کلیدر پیدا نمی کند چرا که رمان کلیدر بیان توصیفی ،داستانی و نوشتاری (در قالب رمان) "زندگی" و "انسان" است که موضوع مشترک تمامی هنرمندان و همه هنرها است وتبعا چنین سوژه ای لزوما هیچ مسئولیت و ارتباط تعریف شده ای را بین هنرمندان ایجاد نمی کند.
درویشی خود بارها به این موضوع تاکید داشته است که اثر او مدرن است،فارغ ازمحدوده و دغدغه های گل محمد و مارال و...است وخلاصه اینکه منطقه ای فراتر از خراسان را شامل می شود اما چگونه می شود که در میانه راه و در بروشور کنسرت ما با قسمت های "کلیدر آشنا" مواجه می شویم وقطعات سوئیت درویشی به نام های : پگاه نیشابور،با گل محمد، وداع گل محمد و...ومعرفی می شوند و شگفتا که وقتی موسیقی را گوش می کنیم بازاین نام ها بیگانه می نمایند؟هیچ احساس وهیچ تداعی از رمان به ذهن متبادر نمی شود و حتی آنهایی هم که رمان کلیدر را نخوانده اند جز احساس حزن و غمناکی، تصویری در ذهن خود نمی یابند.
همین واژه "مدرن" بودن که درویشی برای اثر خویش به کار برده است و همین پیش بینی وتذکر او که موسیقی کلیدر برای شنیدن مخاطبان عام کار سختی است شاید بهترین توصیف و تحلیل برای ارزیابی این اثر باشد، البته در این بزنگاه و با این اطلاع که اکثریت قریب به اتفاق چندین هزار مخاطب تالار کشور را مخاطبان عام تشکیل می دهند اجرای آن در این مکان کمی پرسش برانگیز می شود.
اما این نکته را نیز نباید فراموش کرد که استقبال از کنسرت اخیر بار دیگر ثابت کرد که مخاطبان وفادار و فهیم ایرانی که در دنیا بی نظیرند، هنرمندان خود را می شناسند و به آنها اعتماد دارند و چه خوب که هنرمندان ما نیز همچون گذشته حضوراین مخاطبان و ارزش اعتماد آنها پاس بدارند.
▪ ترکمن
واما اجرای قطعات نی نوا و ترکمن حکایت دیگری است؛ ابتدا باید از برگزار کنندگان و بویژه از استاد علیزاده پرسیده شود که هدف از اجرای این آثار با این شکل و شمایل ( در اینجا بهتر است از تنظیم و اجرا استفاده کنیم ) چه بوده است؟ قطعه نی نوا که از ابتدا برای ارکستر نوشته شده محل بحث ما نیست ( فاصله کیفی زیادی بین اجرای ضبط شده آن با اجرای اخیر بود)و طبیعتا اجرای صحنه ای آن از جذابیت های عمومی هر کنسرت زنده ای برخوردار است و برای اجرای آن در این کنسرت نیز زحمت کافی کشیده شده بود اما جای تامل دارد که اجرای قطعه ترکمن آن هم با این تنظیم چه نکته مثبتی به اصل اثر افزوده بود؛ شاید برای نسل نویی که هیچ نوستالژی و خاطره ای از قطعه ترکمن ندارند این قسمت بهترین بخش کنسرت اخیر ارزیابی شود اما قطعا خود استاد و شنوندگان حرفه ای موسیقی نظر دیگری خواهند داشت.
به هرحال به عنوان یک تجربه کل این برنامه را باید مثبت ارزیابی کرد اما به شرطی که خود حضرات دست اندرکار به آسیب شناسی دقیق برنامه بپردازند.
در پایان باید به این نکته هم اشاره کنیم که در جایی که اکثریت قریب به اتفاق هنرمندان و نوازندگان، غالبا به دولت و مسئولان فرهنگی انتقاد می کنند که به وضع اقتصادی هنرمندان و نوازندگان رسیدگی نمی شود در اینجا این انتقاد به همین برگزار کنندگان و همین هنرمندان عزیز دست اندرکار وارد است که برای برگزاری این برنامه با این همه پتانسیل بالا آیا بهتر نبود به جای استفاده از نوازندگان خارجی از ارکستر سمفونیک و یا ارکستر پارسیان و نوازندگان خودمان بهره برده می شد تا ضمن ارتقاء حسی اجرای اثرحمایتی نیز از آنها صورت گرفته باشد؟هرچند که ممکن است و احتمال دارد در توجیه این عملکرد، ناتوانی نوازندگان ایرانی عنوان شود اما واقعا سخن کارشناسان نیزهمین است؟
منبع:موسیقی ما ( www.musicema.com )


تمرینات ارکسترملی کرمان، با حضور کیوان ساکت، از دهم بهمن در کارگاه موسیقی حوزه هنری این استان از سر گرفته می شود.
به نقل از حوزه هنری، ارکستر ملی کرمان، با حمایت حوزه هنری کرمان، در مرداد ماه ۸۶، در محل یاد شده تشکیل شد.
این ارکستر بعد از پشت سر گذاشتن مراحل مقدماتی با حضور ۵۰ هنرمند، تمرینات خود را در حوزه هنری، شروع کرد.
این ارکستر تصنیف های "چهار مضراب دشتی"، "نای شکسته"، "باران"، "آرزوی بزرگ"، "بهار غم انگیز"، "زندگی"، "الهه ناز"، "چهارمضراب"، "مرغ سحر"را به همراه دو تصنیف جدید، را با حضور کیوان ساکت و با خوانندگی محمد رضا کربلایی فروردین ماه سال آتی، در تالار خانه شهر کرمان، رفسنجان، سیرجان، بم و سایر شهرستان های متقاضی این استان،بروی صحنه خواهد برد
منبع:شبکه خبری برنا (www.bornanews.ir)


گروه ذوالفنون اواخر ماه فوریه تا اوایل ماه مارچ 2009 بنا به دعوت دانشگاهها و ايرانيان مقيم استراليا در شهرهاي Sydney , Adelaide , Brisbane , Melbourne به اجراي كنسرت خواهند پرداخت.
گروه ذوالفنون به سرپرستي استاد جلال ذوالفنون در تاریخ هاي:
شنبه 21 فوریه دردانشگاه آدلید
جمعه 27 فوریه در دانشگاه ملبورن
شنبه 28 فوریه در دانشگاه مک کواری سیدنی
و
یکشنبه اول مارچ در دانشگاه کوئینزلند
به اجرای برنامه خواهند پرداخت.
قابل ذكر است کلاسهای آموزشی سه تار در بین زمان کنسرتها توسط پير و استاد مسلم سه تار جلال ذوالفنون و كلاسهاي مدی تیشن،کار جدید و مشترك جلال ذوالفنون و سينا صميمي(استاد يوگا) نیز از ديگر برنامه هاي گروه ذوالفنون در اين سفر مي باشد.
اعضاي گروه ذوالفنون :
استاد جلال ذوالفنون سرپرست و نوازنده سه تار
سهيل ذوالفنون نوازنده تار و آواز
گلنوش ذوالفنون نوازنده سه تار و آواز
آرش زنگنه سازهاي كوبي (دف و چغانه)
سينا صميمي آموزش يوگا
براي كسب اطلاعات بيشتر با مديربرنامه گروه ذوالفنون در استراليا سركار خانم نسرين صادق وزيري به شماره هاي:
0061-07-55352402
0061-0434932537
و
پست الكترونيكي(Email):
تماس حاصل فرماييد.
منبع:سایت استاد ذوالفنون(www.zolfonoon.ir)


هنوز راز و رمز آوای غریب این چاوشان خروشان موسیقی سنتی کشف نشده است. کسی نمیداند چگونه شد که از دل دستگاههای یکنواخت موسیقی سنتی ایران، قطعاتی این چنین شورانگیز و برانگیزاننده بیرون آمد؟ تمام آنانی که موسیقی ایران را (شاید به درستی) به رخوت و رکود متهم میکنند در برابر موسیقی این دوره خاص خلع سلاح هستند. ترانهها و قطعاتی که چنان شور و حرارتی در شنونده ایجاد میکنند که همچون فنری جمع شده، بلافاصله میخواهد خود را در میان موج خروشان مردم و اجتماع پرتاب کند.
شاید بتوان این چاوشهای بینظیر را محصول یکی از همان تقارنهای دلپذیر سرنوشت دانست. حضور استادان چیرهدست و حادثهجوی موسیقی ایرانی در کنار شور انقلابی بینظیر سالهای ۵۷ و ۵۹ و همدلی فراگیری که دیگر تکرار نشد. میدانم، میدانم شاید گروهی غنای آثار مرحوم ابوالحسن صبا، بنان، استاد تهرانی، پایور، خالقی و عبادی و محجوب و معروفی را در بالاترین سطح موسیقی ایرانی طبقهبندی کنند اما نمیتوان انکار کرد که موسیقی ایران هیچگاه همچون دوره چاوشها چنین مردمی، چنین پرانرژی و چنین هیجانانگیز نبوده است. برانگیزاننده بودن این چاوشها، از اساس با تهییج حاصل از موسیقی غربی متفاوت است. در هنگام شنیدن چاوشها، اتفاقی در درون شنونده میافتد.
در بیست و نهمین سال انقلاب، مرور میکنیم پرونده این اتفاق عجیب موسیقایی را.
● ترانهها
▪ برادر بیقراره
ـ ترانه: اصلان اصلانیان، آهنگساز: محمدرضا لطفی، خواننده: محمدرضا شجریان
شب است و چهره میهن سیاهه/ نشستن در سیاهیها گناهه/ تفنگم را بده تا ره بجویم/ که هر که عاشقه پایش به راهه/ برادر بیقراره/ برادر شعله واره/ برادر دشت سینش لاله زاره/ تو که با عاشقان درد آشنایی/ شب و دریای خوفانگیز و توفان/ من و اندیشههای پاک پویان/ برایم خلعت و خنجر بیاور/ که خون میبارد از دلهای سوزان/ برادر نوجونه/ برادر غرق خونه/ برادر کاکلش آتش فشونه/ تو که با عاشقان درد آشنایی/ تو که همرزم و هم زنجیر مایی/ ببین خون عزیزان را به دیوار/ بزن شیپور صبح روشنایی/ برادر بیقراره/ برادر نوجونه/ برادر غرق خونه/ برادر کاکلش آتش فشونه/ سواران دشت امید
● ترانههای معروف
▪ رزم مشترک: ترانهسرا: برزین آذرمهر (هنوز هم بهطور واضح مشخص نیست که این جناب آذرمهر مستعار هستند یا نه)، آهنگساز: پرویز مشکاتیان، خواننده: محمدرضا شجریان
همراه شو عزیز/ همراه شو عزیز/ تنها نمان به درد/ کین درد مشترک/ هرگز جدا جدا، درمان نمیشود/ دشوار زندگی، هرگز برای ما/ دشوار زندگی، هرگز برای ما/ بیرزم مشترک، آسان نمیشود/ تنها نمان به درد/ همراه شو عزیز/ همراه شو، همراه شو، همراه شو عزیز/ همراه شو عزیز/ تنها نمان به درد/ کین درد مشترک/ هرگز جدا جدا، درمان نمیشود/ دشوار زندگی، هرگز برای ما/ بیرزم مشترک، آسان نمیشود
▪ سپیده: شاعر: جواد آذر/ آهنگساز: محمدرضا لطفی، خواننده: محمدرضا شجریان
ایران ای سرای امید/ بر بامت سپیده دمید/ بنگر کزین ره پر خون/ خورشیدی خجسته رسید/ اگر چه دلها پر خون است/ شکوه شادی افزون است/ سپیده ما گلگون است ای گلگون است/ که دست دشمن در خون است/ ای ایران غمت مرساد/ جاویدان شکوه تو باد/ راه ما راه حق راه بهروزی است/ اتحاد اتحاد رمز پیروزی است/ صلح و آزادی/ جاودانه در همه جهان خوش باد/ یادگار خون عاشقان/ ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد
▪ کاروان: شاعر: هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)، آهنگساز: محمدرضا لطفی، خواننده: شهرام ناظری
میگذرد کاروان، روی گل ارغوان/ قافلهسالار آن، سرو شهید جوان/ در غم این عاشقان، چشم فلک خونفشان/ داغ جدایی به دل، آتش حسرت به جان/ خورشیدی تابیدی، ای شهید/ در دلها جاویدی، ای شهید/ میگرید در سوگت آسمان/ میسوزد از داغت شمع جان/ چون رویت لاله از خاک تو/ یاد آرم از جام پاک تو/ بنگر چون شد/ دلها خون شد/ زین آتشها / از موج خون/ شد لاله گون/ دشت و صحرا/ زین درد و غم/ گرید عالم/ ای شهید ما/ از این ماتم خون میگریم/ ای یاران ای یاران/ سوزم از داغ غمی/ داغ ظلم و ستمی/ چون هر جانباز، میدهد آواز/ جان فدای وطنم، خاک ایران کفنم/ ای دریغـا/ لاله ما/ گشته گلگون/ خفته در خون
● سواران دشت امید
از آشناترین نامها در موسیقی دهه ۵۰ و ۶۰ چاووش است و سایه و لطفی و شجریان و علیزاده و مشکاتیان و ناظری و از آشناترین نواها «ایرانای سرای امید...» و «همراه شو عزیز...» و «ای شهید...» و «مرا عاشق...» و قطعاتی مثل حضار و سواران دشت امید.
کانون چاووش در شهریور ۵۷ و در پی اقدام انقلابی اهالی موسیقی شکل گرفت. اعضای گروه شیدا به سرپرستی محمدرضا لطفی و همراه با شجریان، یک روز پس از ماجرای ۱۷شهریور در معیت استاد و پدرخواندهشان، هوشنگ ابتهاج – ه.ا.سایه- از رادیو استعفا کردند و کانون موسیقی چاووش را پایه گذاشتند. لطفی خود همین تازگیها، ماجرای استعفای دستهجمعی از رادیو و شکلگیری چاووش را چنین شرح داده:
«این جریان را برای اولین بار است که میگویم. من خودم در جریان ۱۷ شهریور ناظربودم و وقتیکه روز بعد برای تمرین به رادیو رفتم، دیدم که نیروهای مسلح گارد برای اینکه توسط مردم دیده نشوند در محوطه رادیو مستقر شدهاند. این صحنه مرا بسیار متاثر کرد. از طرف دیگر رئیسجمهور چین روز قبل برای مذاکره با شاه وارد تهران شده بود و این جریان و اتفاقات ۱۷ شهریور و دیدن نیروهای مسلح در محوطه رادیو از طرف دیگر همگی باعث شد که من با حالتی ناراحت به دفتر آقای ابتهاج رئیس واحد تولید موسیقی رفتم و با او با حالت معترضانه رویارو شدم که من بهعنوان یک موسیقیدان نمیتوانم بیایم در رادیویی که پایگاه نیروهای مسلح شده کار کنم.
او هم با حالتی خیلی متاثر در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود رفت و پشت به من در کنار پنجره ایستاد چرا که نه میتوانست جواب من را بدهد و نه جواب خودش را. من هم نزد گروه آمدم و جریان را با آنها در میان گذاشتم و گفتم که میخواهم به خاطر اعتراض به کشتار ۱۷ شهریور استعفا بدهم. از آنها خواستم که من را دنبال نکنند، چرا که ممکن بود برای آنها دردسرساز شود، چون هنوز رژیم کاملاً برپا بود. بچهها خیلی منقلب بودند چرا که تا آن موقع یک امنیتی برقرار بود و ناگهان یک کشتاری فوق تصور صورت گرفته بود. یکی از بچهها گفت قبل از این کار بگذارید به آقای سایه هم بگوییم، بیاید و ببینیم نظر ایشان چیست.
آقای سایه به جمع ما آمدند و به من گفتند که این کار را نکن، چون اگر تو به تنهایی استعفا دهی ممکن است مستقیماً تو را بازداشت کنند و بهترین راهش این است که همه با هم استعفا کنیم... و این شد که ما به اتفاق نامهای نوشتیم و روز بعد یعنی یکشنبه آن را برای مدیرعامل رادیو و تلویزیون وقت فرستادیم - البته نامه ما جنبه دیگری هم داشت و آن ممانعت ما از رفتن به کنسرت اتحاد جماهیر شوروی نیز بود که برپایه برنامههای فرهنگی میان دو کشور از مدتها پیش تنظیم شده بود. این نامه بعد از انقلاب در روزنامهها چاپ شد - و تقریباً همه اعضای گروه شیدا به اتفاق آقایان سایه و شجریان که نامه به دستخط زیبای ایشان نوشته شده بود از رادیو بیرون آمدیم.
البته اینگونه گروه عارف هم به ما پیوست. بعد از استعفا ما مجبور بودیم مستقل کار کنیم چرا که افراد شیدا دیگر حقوقی نداشتند و طبیعتاً من میبایست برای آن برنامهریزی میکردم. در ابتدا من شروع کردم به ساختن سرودها و آثار جدید در فرمهای جدید و بعد آقای علیزاده و اینگونه ما در سه مرحله کار کردیم. در مرحله اول با گروه کر و بدون ساز، چرا که میخواستیم شناسایی نشویم. در مرحله دوم همان کارها را آقای علیزاده با یک ماندولین و گروه کر اجرا کردند و در مرحله سوم که پایههای رژیم سستتر شده بود با گروه در استودیو ضبط کردیم، که اولین محصول آن نوار «شب نورد» و «آزادی» بود. برای تکثیر هم من با قرض، ۲۰ دستگاه دک (Deck) خریده بودم که با بچهها به صورت شیفتی نوارها را کپی میکردیم. نوار مادر آن را هم من خودم روز ۲۳ بهمن به قسمت مرکز پخش جامجم بردم که همان موقع پخش کردند. رادیو و تلویزیون آن زمان موسیقیای که بتواند جوابگوی نیازهای میلیونی مردم باشد را در اختیار نداشت. یکسری موسیقیهای کنفدراسیون بود، تعدادی موسیقیهای امریکای لاتین که رویش شعر فارسی گذاشته بودند و سرودهای فلسطینی که روی هم رفته خیلی کم بود.»
اگر چه چاووشیها بیشتر با آثار آن دوران معروف شدند، اما نباید از این نکته غافل شد که همگی پیش از آن هم جزو جوانان خوش آتیه موسیقی ایران برای خود اعتبار کسب کرده بودند. محمدرضا شجریان و محمدرضا لطفی و حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان و... (به خصوص دو نفر اول)، نیمه دوم دهه ۵۰ نامهایی غریبه نبودند.
گمان نمیکنم اهل موسیقی در آن روزگار میتوانستند درخشش این جوانان برومند را در جشن هنر ۵۶ شیراز نادیده بگیرند و اجرای تکاندهنده لطفی و شجریان، یا اجرای تکاندهنده علیزاده و خانم پریسا را فراموش کنند. در هر صورت، ویژگی بزرگ چاووشیها تغییر فضا و به نوعی بازگشت به سنت بود؛ بازگشتی که در خلق و خو و رفتار اجتماعی و موسیقی و همه شئون تجلی داشت. چاووشیها هم به مانند توده مردم دغدغهمند و انقلابی آن روزگار، تلافی غربگرایی پیشینیان خود را اول با غربگریزی و بعد غربستیزی جانانه درآوردند و چهبسا در این کار زیادهروی هم کردند. توی موسیقی لطفی و دار و دستهاش مقدمات تحولی بزرگ را در موسیقی کلاسیک ایرانی پایه گذاشتند و پس از سالها در فرم و محتوای موسیقی ایرانی که تا آن زمان به شدت زیر سیطره سبک به اصطلاح غربگرای وزیری و خالقی قرار داشت، تغییراتی اساسی به وجود آوردند.
کمانچه و سنتور بار دیگر نقش محوری خود را در ارکستر ایرانی بازشناخت و پیانو و ویولن تا حدودی عقب نشستند. موسیقی میتنی بر ریتم جایگزین بیتحرکی خاکستری فضای غالب موسیقی شد. این شاخصه، بیتخفیف بزرگترین شاخصه همه کارهای تاثیرگذاری بود که طی این سالها ساخته شد: چه در قطعات بیکلام مثل سواران دشت امید علیزاده یا قطعاتی که آن اوایل با گروه کر اجرا میشد و البته کارهای ماندنی چون کاروان (ای شهید) و رزم مشترک (همراه شو) و...
در هر حال محصول کار چاووشیها، دوازده نوار کاست بود که به شماره منتشر شدهاند. چاووش شماره یک که بعدها به نام «به یاد عارف» به بازار آمد، به آهنگسازی لطفی و آواز شجریان و ارکستر شیدا، در همان ابتدای کار منتشر شد. بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب، چاووش۲ –مجموعهای از سرودهای انقلابی- و کمی بعدتر چاووش۳ و الی آخر، پرخریدارترین کالای بازار موسیقی دهه پنجاه شد؛ بازاری که تولیدکننده (شاعر و ترانهسرا و آهنگساز و تنظیمکننده و نوازنده و خواننده و استودیو و ضبطکننده و ناظر و...) و عرضه کنندهاش یکی بودند و خریدارانش همه مردم انقلابی کوچه و بازار و مذهبیها و روشنفکرها و چپیها. مجید درخشانی –که به حق هنرمند بزرگی است و به خلاف غالب دوستان و همکارانش در عین بزرگی هنوز مثل روزگار چاووشیها مهربان و متواضع است- جایی نوشته است: «گروه «شیدا» و در پی آن کانون «چاووش» بنیانی بود که با عشق پیریزی شد، عشق و احساس دین به فرهنگ و هنر ایران. بعد از استعفای دستهجمعی گروه شیدا از رادیو که به پیشنهاد و عظم لطفی شکل گرفت، در واقع ما از او در این حرکت تبعیت کردیم.
منزل شخصی لطفی محل تمرینها و تکثیر آثار گروه شیدا و لطفی شد. اعضای گروه شبانهروز کار میکردند و خود هم کارها را توزیع میکردند. یادم میآید من مسوول توزیع در چهارراه ولیعصر بودم، وقتی کار «شبنورد» پخش میشد، مردمی که شهید دادهبودند با چشمانی اشکبار آثار را تهیه میکردند و ما در باران اشک مردم غبار خستگی را از روح و جانمان میشستیم. کانون چاووش در ساختمانی که اجاره شد (آوای شیدای کنونی) برپاشد و باز هم کانون عشق بود و عشق. همان عشقی که از خود استاد به ما نیز منتقل شده بود. کانون چاووش با مردم تولد یافت، با مردم روی پای خود ایستاد، با مردم زیست و در دل مردم جای گرفت. آثار چاووش بهخاطر همین زیست با مردم جوابگوی نیازی بود که مردم احساس میکردند و لطفی نیز هیچگاه جدا از مردم نبود. آثار آن دوران به لحاظ ریتم و تحرک درونی، فرمهای مبتنی بر ادوار موسیقایی درون ردیف و سازبندی، یک نوآوری بزرگ بود و به جریان غالبی تبدیل شد که امروز بسیاری میکوشند تا کارهایشان به آثار آن دوران نزدیک شود. سالهای پس از چاووش برای همه سالهای دوری و تنهایی بود.»
کانون چاووش چندصباحی بیش دوام نیاورد و همان نیمه اول دهه شصت پس از طی رکودی نسبی و بروز انشعابات و علنی شدن اختلافات میان جماعت پریشان هنرمندان، درش تخته شد. پس از تجربه رویایی آن سالها تعبیر درخشانی، حقیقتاً تعبیر زیبایی است که سالهای پس از چاووش برای همه سالهای دوری و تنهایی بود.
● چاووشیها
▪ محمدرضا لطفی:
یقیناً در این تردیدی نیست که لطفی پرشورترین چاووشیها بوده. جرقه استعفای دستهجمعی و آغاز انقلابیگری منتسب به او است، همانطور که رفتنش را هم عامل اصلی تعطیلی کار میدانند. لطفی همان اوایل دهه ۶۰ از ایران رفت و تا دو سال پیش جز در قالب سفرهایی کوتاه، هرگز به وطن بازنگشت. طی این مدت، نه تنها از انقلابیگری و چپبازیهای او خبری نشد، که به جز برگزاری چندین کنسرت بداهه این ور و آن ور دنیا که هرازگاهی کاستهایش در تهران منتشر میشد، نامی از او در میان نبود و اگربود همه نوستالژی بود و خاطره بود... لطفی اما خیلیخیلی بزرگتر از این حرفها است. آنقدر که صرف بازگشتنش به وطن، غوغایی در عالم بیتحرک موسیقی مملکت برپا میشود و کلی حرف و حدیث میان اهالی کمحرف آن به میان میآید.
از جار و جنجال کمانچهای که در پی اظهارات او در بروشور نوار خموشانه ایجاد شد، بگیرید تا آن کنسرت بحثبرانگیز تابستان که بعضی دوستان قدیمیاش نیمهکاره آن را رها کرده و رفتند... شکی در نقش لطفی در جان گرفتن نصف و نیمه پیکر بیرمق موسیقی این روزها نیست. چه بسا اگر حضور و تاثیر دوباره او نبود، هرگز مشکاتیان و شجریان بعد سالها یکدیگر را در آغوش نمیکشیدند و به فکر همکاری مشترک نمیافتادند و علیزاده، از آن سو پیغام نمیداد که اگر این گروه پا بگیرد، او در آن دایرهزنگی خواهد زد... لطفی به نظر میرسد مورد کملطفی دوستان قرار گرفته است. او بعد کنسرت تابستان و آن هجمه انتقادات که اغلب ناروا هم بود، سکوت پیشه کرده و دم برنیاورده، و این مایه نگرانی است برای مردی که به موجی میماند که آسودگیاش عدم او است.
▪ محمدرضا شجریان:
شجریان را همه هنرمندی متعهد میشناسند. برنامه همنوا با بم و پیگیری مجدانه او برای ساخت باغ هنر بم را نمیتوان فراموش کرد. «مرغ سحر» برای هوادارانش با خاصی دارد و همینطور یکی، دو کار جنجالی او در اواخر دهه ۶۰. شجریان در بحبوحه انقلاب و جنگ نیز، به حق تعهد هنریاش را در قبال اجتماع ادا کرد و با خواندن آهنگهای پرشور چون «سپیده» و «رزم مشترک» و... در ایجاد فضای میهن دوستی و روحیه همدلی و اتحاد، نقش قابل ملاحظهای ایفا کرد (البته جای بحث درباره اینکه اصلاً آیا هنرمند باید متعهد باشد یا نه، اینجا نیست و عجالتاً فرض بر این است که باید متعهد باشد). شجریان اما، نه مانند سایه و مشکاتیان خلوتگزیده و گوشهنشین است و نه مانند لطفی، چندی پرهیاهو است و یک چندی افسردهحال و ساکت. شجریان، در طول این مدت بهطور متناوب کار کرده و با گروهها و نوازندههای مختلف هم کار کرده و کنسرت برگزار کرده و آلبوم منتشر کرده است. شاید این حضور منظم و البته متعهد که پشتوانه غریبی از مایه هنر به همراه دارد، سبب شده که نه فقط اهالی موسیقی که همه احترام ویژهای برای او قائل میشوند؛ احترامی فراتر و خاصتر از دیگران.
▪ هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه):
سایه، چندی پس از انقلاب خانهاش در خیابان کوشک را فروخت. خانهای که ارغوان معروفی داشت؛ ارغوانی که رندان شعر و موسیقی این سرزمین زیر سایهاش برای نخستین بار شعرهای خود را میخوانند و ملودیهای تازه زمزمه میکردند... سایه چند صباحی را دور از وطن و نزد فرزندان خود در غربت گذراند و اکنون در گوشهای از این شهر شلوغ، بیسر و صدا زندگی میکند. سالها است که شعر تازهای از او منتشر نشده و همینطور خبر جدیدی از او به میان نیامده. البته باید حساب کنسرتهای مهم این چند وقته را کنار گذاشت که استاد در قامت پیرمردی کامل با آن ریش بلند و متانت و وقار در ردیف اول نشسته، تکیه بر عصا کرده و با نگاهی نافذ به فرزندخواندگان خویش روی صحنه خیره شده است... اعتقاد محکم بر این است که لطفی که از ایران رفت و سایه که خلوت گزید، فاتحه چاووش و شیدا و جریان نوی موسیقی هم خوانده شد. نام هوشنگ ابتهاج –سایه- برای اهالی شعر و ادب و موسیقی –به خصوص میان دستچپیهایشان- عجیب بار نوستالژیک دارد.
▪ حسین علیزاده:
لطفی جایی نوشته بود که او و علیزاده را قدیمها دو یار دبستانی میشناختند. همان ابتدای کار چاووش لطفی و علیزاده دو تایی همه آهنگها را میساختهاند. لطفی سپیده و کاروان را و علیزاده حصار و شهید و سواران دشت امید را... علیزاده نیز همزمان با لطفی جلای وطن کرد. مقصد او اما نه مانند لطفی خانهای ویلایی در حاشیه فلان جنگل در امریکا، که دانشگاههای معتبر موسیقی اروپایی بود. بیشک علیزاده امروز از بزرگترین چهرههای تئوریک موسیقی ایرانی است.
علیزاده حتی اگر حس و حال نوازندگی لطفی یا آهنگسازی و تنظیم مشکاتیان را نداشته باشد، نمیشود از جسارت و توان و تسلط او در بدعت فرود از گوشه داد ماهور به بیداد همایون به سادگی گذشت. نمیتوان «نینوا» او را و آن تبحر غریب در تنظیم ارکستر سمفونیک برای اجرای گوشههای دستگاه نوا را نادیده گرفت و همینطور از «آوای مهر» و «راز نو» و دیگر کارهای ماندگار او غافل شد... علیزاده این روزها نیز همچون گذشته کار میکند و سخت هم کار میکند. شاید به نسبت بقیه همنسلان علیزاده، دغدغه او برای بیرون کشیدن رخت موسیقی از این ورطه کسالت بیشتر باشد، چه او مدام در پی نوآوری روز و شب تلاش میکند.
▪ پرویز مشکاتیان:
مشکاتیان جوانترین عضو حلقه اولیه چاوشیها بود و شاید با کمی اغراق با استعدادترینشان. رزم مشترک او یکی از دو، سه کار اول چاووشیها است. با این حال، به واقع درخشش اصلی مشکاتیان بعد از تعطیلی کانون چاووش است و بعد رفتن لطفی و گوشهنشینی سایه و مسافرت علیزاده. همکاری مشترک او و گروه عارف با شجریان، بهترین کارهای موسیقی ایرانی را در قالبی نو به دست داد. بیداد و دستان و آستان جانان و... اگر چاووش و شیدا دوام نداشت، همکاری شجریان و او نیز همکاری مدام نبود و مسائل خانوادگی و بعضی مسائل دیگر موجب قطع همکاری این دو شد.
مشکاتیان با بسطامی و چند خواننده دیگر هم کار کرد و انصافاً کارهایی خوبی هم به دست داد، اما در عوالم غریب موسیقی ایرانی مشکاتیان هم بایستی که میفرسود و فرسود... مشکاتیان چندین بار سعی کرد دوباره به میدان بیاید و گروه عارف را احیا کند. یک بار دو، سه سال پیش با ناظری کنسرتی برقرار کردند که بعداً وقتی اخبار اختلافات مالی مشکاتیان و اعضای گروه (به خصوص با کامکارهایشان) در مطبوعات خبرگزاریها منتشر شد، هر اهل هنر دغدغهمندی آرزو کرد که اصلاً ای کاش این کنسرت برگزار نمیشد... مشکاتیان همین ماه گذشته بار دیگر عارف را با خوانندگی نوربخش روی صحنه برد.
▪ شهرام ناظری:
تشکیل کانون چاووش و اوج گرفتن آن، همزمان با ظهور و درخشش پدیدهای جوان و سبیلو به نام شهرام ناظری بود که صدایش روی آهنگهای حماسی آن موقع، عجیب خوش مینشست. لحن حماسی و البته محزون ناظری خوراک آهنگهایی بود که لطفی و علیزاده و مشکاتیان آنها را در فضایی حماسی خلق میکردند.
گمان نمیکنم فرد دیگری غیر از ناظری میتوانست «کاروان» را آن قدر خوب بخواند، یا «مرا عاشق...» و... البته ناظری ده سالی هست که دیگر مثل قدیمها نمیخواند و لحنش نسبت به قبل، به اصطلاح کمی پختهتر شده. فقطای کاش این پختگی تنها محدود به بخش حماسی لحن او نمیشد و ناظری آن گرمی و حزن دلانگیز صدایش را هم حفظ میکرد. این روزها خیلی نمیشود درباره تغییر لحن ناظری و سبک جدید خواندنش حرف زد، چرا که حرفهایی از این دست، اغلب موجب سوءتفاهم میشود. در این هم که سوءتفاهم چیزی خوب نیست، کسی شک ندارد؛ به خصوص در بحث مربوط به مردی که این روزها نهضت ملی و البته جهانی تقدیر از او با قوت عجیبی شکل گرفته است.
ظرف همین یکی، دو سال گذشته ناظری ملقب به القابی چون بلبل پارسیگو و پاواراتی و شوالیه شده و همینطور انواع و اقسام نشانهای ملی و البته لوژیون دونور را بر گردن آویخته. با این وجود اعتبار شهرام ناظری نه به واسطه این القاب و نشانها که به سبب کاروان و مرا عاشق و گل صدبرگ و آتش در نیستان و صدای سخن عشق و ساقینامه و... اینهاست. او در موسیقی ما اعتبار ویژهای دارد و میان مردان موسیقی این سرزمین عجیب دوستداشتنی و قابل احترام است.
علی رنجیپور
منبع: مجله بین المللی موسیقی ایرانیان ( www.musicmagazine.ir )


به کوشش سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری هم اکنون مراحل ثبت یک پرونده میراث معنوی یعنی ردیفهای موسیقی سنتی در فهرست آثار جهانی در حال پیگیری است.
اگرچه تاسال۱۳۸۶هیچ یک از آثار معنوی ایران به فهرست آثار جهانی یونسکو اضافه نشده بود اما به کوشش سازمان میراث فرهنگی صنایع دستی و گردشگری در دولت نهم، هم اکنون ثبت یک پرونده میراث معنوی یعنی ردیفهای موسیقی سنتی در فهرست آثار جهانی پیگیری میشود.
به این ترتیب میتوان گفت که ثبت آثار معنوی کشور در میراث جهانی در دولت نهم پایه گذاری شده است.
براساس این گزارش هم اکنون پرونده "نوروز" به عنوان اثر معنوی و ناملموس مشترک ایران و کشورهای دارای این آیین و نیز پرونده " ردیفهای موسیقی سنتی" به عنوان اثر مستقل ایران امسال برای ثبت، در کمیته میراث جهانی یونسکو در حال بررسی است.
پرونده "آیین های نوروز" اسفند ماه سال گذشته به عنوان نخستین اثر و پرونده "ردیفهای موسیقی سنتی ایران" در شهریور ماه سال جاری به عنوان چهارمین اثر در فهرست میراث ملی ناملموس و معنوی کشور ثبت شدند.
پرونده "ردیفهای موسیقی سنتی ایران " در مهر ماه سال جاری برای بررسی و ثبت در کمیته میراث جهانی ارسال شد.
بنابراین گزارش هر کشور سالانه دو سهمیه مستقل و مشترک برای ثبت آثار تاریخی خود در فهرست جهانی یونسکو دارد.
منبع:خبرگزاری میراث آریا (www.chtn.ir)

مردم تشنه موسیقی هستند

گفتوگو با مصطفی کمال پورتراب، چهره ماندگار موسیقی
آرشیو آثار هنرمندان موسیقی راهاندازی میشود

حاج قربان هم شعر میگفت، هم ساز میزد و هم قصه میگفت

مرد کامل موسیقی

عارف موسیقی ایران

نغمههای فولكلور ایران، تركیه و عراق منتشر شد

چشمهایم را ببند اما وجدانم را بیدار نگه دار

بررسی موسیقی مذهبی از نگاه اهالی موسیقی

ادامه مطلب...

در ادامه مطالب بخوانید:
پایگاه فراموش شده هنرمندان موسیقی
ترانه های سیاه

آداب و روش شنیدن موسیقی معنوی

موسیقی مذهبی باید وزین باشد

تنظیم و ویژگی های آن

ادامه مطلب...

(قصد هیچگونه مقایسه ای را با مطلب قبلی نداشته ام)


قبل از اینکه شروع به نوشتن مطلبی درباره محسن نامجو و نظرات شخصی خودم ؛ درباره این شخصیت بنمایم بهتر است مروری داشته باشیم بر چند مطلب و مقاله که درباره ایشان درج گردیده اند :
ـ در تربت جام به دنیا آمد و خود را یک مشهدی اصل می پندارد با دادن کنکور هنر وارد دانشگاه تهران شد و مشغول فعالیت در زمینه ی موسیقی شد.با ورود به این مکان احساس خود بزرگ بینی بسیار شدیدی سرا پای وجود این فرد را فرا گرفت.به طوری که در همان هفته های اول بر خیمه ی اساتید تازید و به شوریدن سایرین علیه این قوم والا پرداخت
ـ در واقع محسن نامجو موفقیتش را مدیون عقب ماندگی بیش از حد فکری اهل موسیقی است
ـ نامجو در جایی در مورد یکی از چهره های پیش کسوت آواز ایرانی گفته بود "دیگر صدای این فرد برای من آزار دهنده است" (نقل به مضمون) چرا نباید یک خواننده با سابقه خود بازنشست شدنش را نفهمد و با ناتوانی صدایی، باز به اجرای کنسرت بپردازد؟! این مورد در میان هنرمندان ایرانی بسیار شایع است،
ـ نامجو به فرهنگ مرید و مرادی در موسیقی ایران اشاره میکند و آن را پوسیده میخواند، در حالی که مشهورترین مدیران موسیقی ما که اکثرا از موسیقیدانان سنت گرا و متحجر هستند، اعتقاد شدیدی به این سیستم آموزشی دارند!
محسن نامجو متولد ۱۳۵۴ در تربت جام است . در سن دوازده سالگی موسیقی را با نت خوانی و یادگیری سلفژ نزد نصرالله ناصح پور آغاز نمود . در سال نامجو سال۷۳ وارد دانشکده تئاتر شد و سال بعد هم به دانشگاه هنرهای زیبا پا گذاشت تا موسیقی بخواند اما با ورود به این مکان احساس خود بزرگ بینی بسیار شدیدی سرا پای وجودش را فرا گرفت.به طوری که در همان هفته های اول بر خیمه ی اساتید تازید و به شوریدن سایرین علیه این قوم والا پرداخت . از جمله اقدامات وی جهت سرنگونی این موج منظم می توان به : باند و باند بازی،تغییر و تحولات اساسی در ارائه ی ردیف میرزا عبدالله به استاد مربوطه،تولید تشویش در کلاس ها و... اشاره کرد و همین عوامل باعث گشت تا نتواند تحصیلات خود را در دانشگاه موسیقی به پایان برساند.
از آنجائیکه همه میدانیم و کم و بیش در جریان اتفاقاتی که در موسیقی رخ میدهد هستیم ؛ ستاره هایی که یه شبه تبدیل به قهرمانان موسیقی شده اند ؛ آهنگهایی بدون مفهوم که تنها به دلیل زیرزمینی بودنشان تبدیل به پر فروش ترینها گشته اند ؛ آلبومهایی که میتوان آنها را در همه جا یافت حتی در دکه های بقالی جلوی بیمارستانها ؛ انواع و اقسام خوانندگان فشنی که اگر دقت نکنی نمیدانی پسرند یا دختر ؛ و.....
نقطه مقابل این اتفاقات را با یکدیگر مرور میکنیم :
خوانندگانی که با تحمل سالها زحمت خواننده شده اند ؛ کاستهایی که اجازه انتشار نیافته اند اما هیچگاه غیر قانونی منتشر نگشته اند ؛ هنرمندانی که سادگی و خاکی بودن آنان زبانزد است ؛ شجریان , ناظری ( اسوه های سادگی و بی آلایشی ) ؛ سفر عسرت ؛ قاصدک ؛ سرود گل و....
تصور میکنم متوجه اختلافات گشتید . قاصدک زیرزمینی نشد ؛ سفر عسرت نیز پخش نگردید . معروف هم نشدند .
اما هم اکنون در هر ساعت شاهد انتشار آلبومی زیر زمینی از خوانندگانی بی مایه و سخیف هستیم . گروههایی که از موسیقی هیچ نمیدانند حتی از همان موسیقی بی ارزششان که همانا رپ و پاپ و متال و چه میدانم همانند اینهاست ...
به این اسامی دقت کنید : ۰۱۱۱ , هیچکس , ۰۲۴۱(با کد زنجان اشتباه نکنید ) ؛ ابلیس ، یاس و....
نامهایی که میتوان معانی آنها را از اشعارشان میتوان دریافت . اینان تماما خوانندگان زیر زمینی اند خوانندگانی که وزارت ارشاد خوشبختانه در این یک مورد موفق عمل کرده و مجوز فعالیت آنان را سلب نموده است .
موسیقی زیرزمینی متاسفانه به موسیقی اصیل ما نیز رسوخ کرده است و چند آلبوم زیر زمینی از خوانندگان اصیل روانه بازار گشته . سر سلسله این گروه زیرزمینی ٫ محسن نامجو خواننده موسیقی ایرانی است که نمیدانم آن را جزو خوانندگان پاپ محسوب کنم یا سنتی و یا نسلی نو از موسیقی . فردی که خیلی دوست دارد متفاوت عمل کند . اما خیلی متفاوت بودن نیز اصلا خوب نیست .
خواننده ای که حاضر است برای اینکه متفاوت شود صدای سگ دربیاورد و یا عر عر کند . و بدون درنظر گرفتن جایگاه خویش به راحتی آب خوردن به جامعه هنری و هنرمندان توهین نماید .
در صورتیکه هدف از اجرای چنین کارهایی به زعم خودشان نو آوری باشد ، بنده هیچگونه نوآوری درکارهای ایشان نمی بینم و حتی با گوش فرا دادن به کارهایش نه تنها علاقه ای به این نوع موسیقی پیدا نمیکنم بلکه از هر نوع موسیقی دیگر چه اصیل و پاپ و رپ و. . . نیز روی گردان میشوم . نوآوری در موسیقی و بدعت در آن را باید در شهرام ناظری و یا گروهی همانند دستان یافت و نه در ایجاد صدای حیوانات . گرچه تبحر بالایی هم در این زمینه داشته باشی و بتوانی همانند خود حیوانات صدایشان را در آوری . !!!
در کشوری همانند ایران که همه مردمان آن به هیاهو و جنجال علاقه وافری دارند ؛ بازندگان آنانی هستند که بی حاشیه به کار خود ادامه میدهد .محسن نامجو این را خوب میداند و برای برنده شده خود را به آب و آتش و حاشیه میزند . خواننده ای که در نگاه بنده ساز را نیز به سخره میگیرد و ارزش معنوی آن را با صدای سگ یا اجرای آهنگهای سخیف تنزل میدهد . خوب دقت کنیم ؛ آیا آثاری که نامجو با سه تار اجرا میکند را میتوان باساز دیگری اجرا کرد ؟...آیا میتوان آهنگ سگ یا دهه ۶۰ یا زلف بر باد مده و.... را با ارگ نیز اجرا نمود ؟ با گیتار چطور ؟ آری جواب کاملا مثبت است . اینگونه میتوان استنباط نمود که کارهای نامجو آنقدر سطح پائین و ابتدائی هستند که بتوان آنها را با تمام سازهای موسیقی اجرا کرد . همانطور که خود ایشان نیز در تعریف از سازشان در مستندی که از زندگی وی ساخته بودند اینگونه بیان میکنند که : این ساز احمد عبادی است نه ساز من .
هیچگاه از یادم نمیرود آن مستندی که از زندگی وی ساخته بودند . که البته هیچ بار مفهومی نیز نداشت . و چه توهینها که به اهالی موسیقی نکردند . پس از دیدن آن فیلم آنچه که در آن زمان ذهن من را مشغول خودنمود این بود که چرا " سامان سالور " نامجو را برای ساخت فیلم خود انتخاب نموده است؟
مگر هنرمندان بزرگ دیگری غیر از نامجو نبودند که ایشان این شخصیت را انتخاب نمود . تنها پاسخی که در آن زمان برای حل این پرسش یافتم زیرزمینی بودن نامجو و شخصیت پر ازحاشیه آن بود نه هنر آن ٬ آنهم هنری که در حال استحمام به رخ کشید .
بزرگان بسیاری آمدند و رفتند و بدعت هایی در موسیقی ما ایجاد نمودند اما هیچکدام تا این حد به خود جسارت نمیدادند که اساتیدشان را به باد سخره بگیرند . اگر مروری بر فعالیت حرفه ای و به قولی تحول درونی نامجو بیاندازیم متوجه میگردیم که ایشان در سال ۷۴ وارد دانشگاه موسیقی گشته اند یعنی ۱۳ سال پیش . آیا فردی با سابقه ۱۳ ساله در موسیقی میتواند این چنین بر بزرگان بتازد ؟ البته نقد آثار را نباید با اهانت اشتباه گرفت که ایشان نقد ننموده اند و اهانت به بزرگان را پیشه خود کرده اند
در مقاله ای میخواندم شهرت محسن نامجو به دلیل وجود خلاء فرهنگی در جامعه موسیقیدانان ماست که این باعث گردیده تا این حد موفق گردد و در صدر اخبار قرار گیرد (۱) . که البته بنده این را به هیچ وجه قبول ندارم . خلاء فرهنگی در جامعه نه تنها در جامعه موسیقی ما وجود دارد بلکه این خلاء را میتوان به تمامی زمینه ها تعمیم داد . تنها آن را معطوف به موسیقی ننمود . درنظر شخص بنده از عوامل موفقیت نامجو در فروش آهنگها و جذب طرفدار (و نه در نوع آهنگ و آثارش که در این مورد بسیار نیز شکست خورده است ) میتوان به زیرزمینی بودن آن و پرحاشیه بودن آثارش اشاره نمود که بارها ثابت گردیده است که آلبومهایی که به صورت زیرزمینی منتشر گشته اند تا چه حد مورد حب جوانان واقع شده اند .
به قول یکی از دوستان که در یکی از وبلاگهای موسیقی(۲) بدان اشاره گشته بود استناد میکنم :
وقتی که رشته ی کار از دست کسی خارج شد پیدا کردن راه بازگشت به مسیر سخت می شود،در زندگی آقای نامجو این موضوع کاملا مشهود است،به گونه ای که ایشان برای دستیابی به نوآوری های تازه مدام از این شاخه به آن شاخه می پرد و بعضا با در آوردن صداهای ناهنجار مثل پارس سگ و شلیک گلوله و عر عر یکی از حیوانات دراز گوش سعی در نوآوری دارد،به قول جلال الدین محمد بن شیخ بها الدین محمد بن حسین بلخی مشهور به مولوی که می فرماید :
عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل
تا نمانی زاب و گل مانند خر اندر خلاب
________________________________________
واق واق سگ به همراه یکی از خوانندگان زیر زمینی ( عبدی بهرانفر )
واق واق سگ ، واق واق سگ
واق واق سگ ، واق واق سگ
حقیقته برای ، سگ
ما نمی دانیم اسمه اعضمِ سگ
ما نمی فهمیم، هیچ از غمِ سگ
ما سگ مردمان که وفا میکنیم عینِ سگ
ما که نمی دهدمان هیچ، جهان محلِ سگ
ما که پارس می کنیم
ما که رنج می بریم
ما که دم تکان می دهیم
ما که سیر می شویم
داد بزن زندگی را
مرگ را صدا کن
قبر بخوان
برچین پرچین پر از پرچم ها را
سگ شو در نگاه زرذم خدایی پر از استخوان های پیام آوران صحرا می بینم
بو می کشم نسیم آزادی را
گاز می گیرم مردم را
تکه تکه می کنم شرافت انسانی را
که خدای استخوان را از من راند
بنده ی تو می شوم با نگاه زرد
محمد جواد صحافی
۱- گفتگوی هارمونیک -محسن نامجو و راز موفقیتش - سجاد پور قناد -پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۶
۲- وبلاگ فریاد
منبع:آفتاب(www.aftab.ir)


نباید ریشه ها را فراموش كنیم

سجادی: موسیقی مذهبی پناهگاه موسیقی سنتی بوده است

سراج: مذهب، حافظ موسیقی اصیل ما بوده است

مهدوی: "صبا" میگفت روضهخوانها ملودیهای ناب دارند

موسیقی تعزیه منتشر میشود

مختاباد:برخی مداحان تهی از سواد مذهبیاند

موسیقی؛ حامل پیام سترگ عاشورا

ادامه مطلب...










